*دنیای عزیز! امیدوارم دستهای کوچک دخترم را بگیری*
:: مهر92 ::
روزها گذشت و گذشت تا اینکه بعد از تولدت رسیدی به اول دبستان
دنیای عزیز:
امروز دخترم رفتن به مدرسه را آغاز می کند وشرایط جدید تا مدتی به نظرش عجیب وغریب خواهد آمد. برای همین امیدوارم که تو با نرمش ومتانت با او رفتار کنی.
آخر می دانی، دخترم تا به امروز پادشاه لانه ی خود و رییس حیاط خلوت خانه بوده است. من هم همیشه دور وبرش بودم تا برزخم هایش مرهم گذارم و دردهایش را تسکین دهم.
اما اکنون همه چیز در شُرف دگرگونی است.
امروز صبح، او از خانه خارج خواهد شد، برایم دست تکان خواهد داد و ماجراهای بزرگ زندگیش را که شاید شامل مبارزه، غم و اندوه و تاسف خوردن باشد، آغاز خواهد کرد.
دخترم برای اینکه بتواند در این دنیا زندگی کند، باید ایمان قوی، عشق، جرئت وجسارت داشته باشد.
پس ای دنیا، امیدوارم که تو دست های کوچکش را بگیری و چیزهایی را که بایستی در زندگی بیاموزد و بداند به او یاد بدهی. او را آموزش بده، اما اگر می توانی، با ملایمت و محبت؛ به او یاد بده که در این دنیا در برابر هر آدم خبیث، فردی قهرمان هست؛ که در برابر هر سیاستمدار فاسد، رهبری فداکار و درست کردار و درمقابل هردشمن، دوستی مهربان وجود دارد. عجایب کتاب خلقت را به او بیاموز.
{ایده گرفته از نوشته های آبراهام لینکان به پسرش}



*دنیای عزیز! امیدوارم دستهای کوچک دخترم را بگیری*
